تبلیغات
حنانه
حنانه

با تو همه چیز خوب است

سلام.امیدوارم همه خوب باشین و سبز...من امتحاناتم شروع شده و دچار استرس شدیدم مثله همیشه.به تازگی وارد فضای تازه ای از شعر شدم اما هنوزم باورم اینه ترانه همون ترانست و نمی تونم به جز نوشتن ترانه حرف دلم و طور دیگه بزنم.

 

یه دوست خیلی خوب و از قلم انداختم که 9 دی تولدش بود.

عباس شیر محمدی عزیز تولدت مبارک.

 

اینم از شعرای نو...امیدوارم خوشتون بیاد و چشاتون خسته نشه...

 

                                              سکوتی می کنم بالا تر از فریاد

                                              من از دیرینه یار خویش دلگیرم

                                              تمام هستی ام را می برد بر باد

                                              من از این زندگی سیرم،من از این...

 

 

 

ابروهایت را برندار،دخترانه قشنگ تر است

دیگران...چه کار داری؟

برای من باش

از این که غمگین تر نمی شوی

بگذار بگویند     هنوز نگفته ام:

بالای چشمت دو ابروست

 

========================================

دستهایت را برایم رو کن

راهت پر از پیچ و خم است

مردی تو را دوست دارد

در باران    نه در آتش می آید

مانند ققنوس

او می خواهد

تو نمی خواهی

مبتلا می شوی

سر نوشتت گره می خورد

با تارها  و سنفونی مویش

من فال می گیرم

نگاهم می کنی

می گویم اما     فریاد می زنی

بلند می شوی

می روی

یادم نبود تو به فال اعتقادی نداری...

((با یه کم تاخیر اما زمستونت مبارک))

 


نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1388 ساعت 08:10 ب.ظ توسط حنانه نظرات | |

سلام به همه ی دوستان خوبم.بابت تاخیرم ببخشید.سال سومم و درسا داره سنگین می شه.مجبورم بیشتر بخونم.هفته های خوبی رو پشت سر نزاشتم به هرحال باید بگم این روزها می گذرد تا گذشته باشد همین...

 

                                                     من تمام عمر گشته ام ولی،

                                                     هیچ کس شبیه عشق اولم نمی شود...

 

به کسی بدی نکردم  ،  آه  کی پشت سرم بود؟

من که آواره نبودم،چه  کسی   دربه درم  بود؟

چه کسی  اول   قصه ،    آخر  راه و رقم  زد؟

زلزله خیلی وسی(ع) بود،چون که یه شهر و بهم زد

همه ی مردم این شهر ،مارو با هم دیده  بودن

اول  قصه کلاغا ،   به خونه     رسیده   بودن

نمی گم تقصیر من نیست،نمی گم تو بی گناهی

ما مسیرمون یکی بود،گم شدیم،  چه اشتباهی

یه نفر پیدا نمی شه،  که بهش   بگم می میرم

قرص اعصاب و مسکن...دیگه آروم نمی گیرم

مثه سیگار تو پاکت ،  معنی   صبر و چشیدم

همه به لبات رسیدن  ولی من نه ...   نرسیدم

من و گوشه ی دو تا لب،می تونستی جا ندادی

دنیا اینجور نمی مونه ،حس نمی کنی زیادی...

حس نمی کنی زیادی  ، داری راحتم میزاری

دارم از دست تو میرم ،تو به روتم نمی یاری

یه نفر نیس که بفهمه،   من بهت علاقه دارم

عشق اول الکی نیست ،   نمی رم دنبال کارم

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1388 ساعت 07:13 ب.ظ توسط حنانه نظرات | |

سلام.  برای یه مدت نیستم اما من و از پیامای خودتون محروم نکنید .در اولین فرصت از خجالت همتون در میام...

دوست دارم با این بیت شروع کنم:

تنت و به شب نچسبون،تن تو رنگ نگامه

تنی که مال خودم نه...  مال دیوونگیهامه

 

 

27 شهریور شد .سال قبل همین موقع میلاد احساس متولد شد و امسال روز تولدش برای همیشه مرد.

اسمش را حنانه گذاشتم.سخت بود.

27 شهریور سال گذشته،ساعت 5 روبه رویم ایستادی و خیره به چشمهایم گفتی :

عزیزم تولدت مبارک!!!
هدیه ات را هنوز دارم،گرچه تو هر چه از آن روزها داشتی به دست باد سپردی.

تولدم مبارک؟؟؟؟

کجایی؟تولدم در نبودت شبیه عزا شده ...

 

این ترانه رو میزارم فقط برای اینکه حرف دلم هست.نمی خوام پای نگارش در میون بیاد.فعلا واسم احساس کافیه...

روز  تولدم   شد ،   دستم   ازت   کوتاهه

تنها چیزی که مونده ، بین   من  و  تو آهه

منتظر  تو   بودم   ،  چه   انتظار   پوچی

کبوتر سفیدم  ،  بازم   به   فکر   کوچی؟؟

بارون که بن نمیاد،  وقتی   پیشم   نباشی

خودت رو  روبه را کن حیفه که زود بپاشی

بزار من و یه   گوشه  ،  مردونگی همینه

حتی اگه رو دوشم ،  گرد   و  غبار بشینه

شهریورم تموم شد،  مدتی می شه  دوری

آخه چقد تحمل  ؟  آخه   چقد    صبوری!

اگه   برات   نوشتم  ،  اگه  ترانه  گفتم

اینا همش بهونس، دارم   به پات   میافتم

تویی که روبه رومی ، شاید   برام بخندی

اخر قصه تلخه  ،  وقتی   که دل می بندی

 

با تشکر از همه ی دوستان خوبم به ویژه : میلاد ترابی نازنین ،حسام یاریار مهربون و بهار حق شناس گلم...


نوشته شده در جمعه 27 شهریور 1388 ساعت 01:29 ق.ظ توسط حنانه نظرات | |

کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم؟؟

که حسرت سر و سامان که گفته اند این است...

                                                                                    ((حسین منزوی))

 

وقتی تو اوج بی کسی ،هیچ کس برای مدارا نیست، تنها یک نفر به خلوت شبانه ام سر می زند و سایه ی مهربانی اش بیش از یک سال مرا نوازش می دهد.

22شهریور شد و من منتظر امروز بودم تا بهت بگم خیلی خوشحالم که به دنیا اومدی تا بتونم خوبیها رو با وجود مهربونت ببینم و خوب بودن و تجربه کنم.پارسال که آلبوم((پرونده))به بازار اومد شناختمت و امسال فقط منتظرم تا کارهای فوق العادت و بشنوم.

تولدت مبارک مهدی مقدریان مهربون.امیدوارم همیشه خوشحال باشی چون همیشه خوشحالم کردی.

 

راستی اگه لطف کنید و لینک من و از میلاد احساس به حنانه خالی تغییر بدید ممنون می شم.خیلی وقته احساس و گم کردم.همین...

 


نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1388 ساعت 08:51 ب.ظ توسط حنانه نظرات | |

 سلام .این فقط یه ترانست.اگه مضمونش تكراری هست چون خودم خواستم.گاهی اوقات دوست دارم مثل زندگی عادی تكراری باشم،تكراری بخونم و تكراری بنویسم تا یادم بمونه چقد دنیام یكنواخت بود ولی  من با این روزمرگی مبارزه كردم و خواهم كرد.

با تشكر از دوست هم ترانم آقای عباس شیر محمدی بابت كمكهای همیشگیشون

 

داغون داغونم

خیال کردی می شم خامت ، میشم بازم حنای تو

دیگه از دست تو خستم ، نمی مونم برای تو

درسته ساده ام اما ، دیگه با تو نمی تونم

تو فکر کردی که من کی ام،  برو داغون داغونم

شکایت کردی و گفتی ، منم مثل خودت می شم

باهات کاری ندارم نه،  نمی خوام باز بیای پیشم

 

زیادی بد شدی اینبار ، اونی نیستی که می گفتی

چقد مغرور پروازی، داری از قله میافتی

 

دلم خیلی پره از تو ، طلبکاری ولی از من

تو که از جنس من بودی،  شدی همپایه ی دشمن؟

تو مثل اولا نیستی ،بده حق و به من این بار

منم انسانم و می خوام ، نشم سایه روی دیوار

برو از دست تو خستم،  دل تو آخر خطه

تو فکر کن بردی  من  باختم ، هنوزم عشق سر خطه

 

زیادی بد شدی انگار، اونی نیستی که می گفتی

مثه یه قطره اشک سرد ، داری از چش میافتی

 


نوشته شده در جمعه 2 مرداد 1388 ساعت 06:18 ب.ظ توسط حنانه نظرات | |

سلام به همه ی دوستان گرامی.

پدر یکی از دوستان خوبم به نام آیدا در بستر بیماری هست.

پدری که به اندازه ی همه ی پدرای دنیا مهربون هست.

پدری که خیلیا بهش نیاز دارن .

پس از همینجا دستتون و بالا ببرید و از ته دل دعا کنید تا این پدر دلسوز زودتر خوب شن.

این ترانه تقدیم به همه ی پدرای دنیا،مخصوصا پدر نازنین آیدا

بابا دختر کوچولوت بی قراره

بدون ِ  تو   همیشه  بد   میاره

بابا جونم تو نیستی ومی دونی

دل  من  طاقت  دوری   نداره

بابا  احساسم  و  باید   بخونی

توی این مصرع غمگین و تنها

می خوام ازعمرمن کم شه ولی کاش

تو زنده باشی و همخونه ی ما

دلم تنگه  واسه  اخمای  نازت

واسه اون خنده های خیلی ساده

اگه روزی  نگفتم  با تو خوبم

خیال کردم واسه ما وقت زیاده

حالاکه می شنوی فریاد من رو

بلند شو تا دوباره جون بگیرم

بابایی  قصه  تلخه  از نبودت

باید باور  کنی  بی تو میمیرم

بیا برگرد به  خونه  تا  ببینی

چشا به آسمون مبهوت و ماته

چقد دوستت دارم بابای خوبم

دل  من  منتظر  واسه  نگاته

 

روز پدر رو به همه ی پدرا تبریک می گم.

 

حرفی بزن تا بشنوم ،تا شب سکوتش بشکنه

حرفی بزن باور کنم ، قصد  تو    پیشم  موندنه

کاری بکن تا حس من ، رنگ  چشای  تو  بشه

می خوام سکوت آسمون، غرق صدای تو بشه

شاید  برای   زندگی  ،   تنها    بهونه     لازمه

حرفی بزن واسم  بگو ، غصه  از  اینجا   عازمه

{{{  بیزارم از دلشوره ای ،  که خواب و  از چشمم گرفت

خوابی که توش دستای من،دستات و محکم می گرفت}}}

حتی نمی دونی چقد، فرصت کمه واسه دعا

حرفی بزن،چیزی بگو،تو  این  شب  بی انتها

 

کاری رو که به سفارش صدا و سیما شروع کردم با کمک خداوند دو هفته پیش تموم شد.52 تا شعر کودک رو طی یک ماه گفتم.زبون بچه ها خیلی از ما سخت تره.مشکل تر از اون اینکه خودت و جای بچه های گروه سنی الف و ب بزاری و کلی پیام بهداشتی رو ترانه کنی.وقتی بهش فکر می کنم سرم درد می گیره.ضبطش تموم شده اما طبق معمول پخشش معلوم نیست کی انجام می گیره.فکر کنم تا سال دیگه!!!!!

ما سه تامون بازیگوشیم

خیلی زرنگ و باهوشیم

هر جایی که کثیف باشه

خونه ی ماست ماها موشیم

...

 

این روزها چند تا ترانم در حال اجراست.

بعضیا از پارسال بهم قول اجرا دادن اما هنوزم خبری نیست.یکی از دوستان ترانه سرا می گفت هر بار باید انقد منتظر موند.به هر حال چاره ای نیست.

فکر نمی کنم حتی وقتی ترانه ها اجرا بشه خوشحال بشم.پس مهم نیست.

به گیلان اومدم.جایی که تمام خاطرات کودکیم و در بر داره.

داشتم کتاب ((نامه به کودکی که هرگز زاده نشد )) اثر اوریانا فالاچی با ترجمه ی ساده و روان ترانه سرای عزیز کشورمون آقای یغما گلرویی رو می خوندم.خیلی جالب بود اما یک جملش من رو به فکر فرو برد:چرا من به دنیا اومدم؟؟؟؟

هر چی فکر کردم نفهمیدم.لااقل جواب قانع کننده ای نداره.

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد 1388 ساعت 09:40 ب.ظ توسط حنانه نظرات | |

حرفهایم ابریست

مرا تا تپش ثانیه ها می خواند

ساز تنهایی من بر دل سنگ

ناله ی قاصدک بی پر و بال

کودک گریه ی من خاموش است

از افق می نگرم

پنجره بارانیست

تار و پود لب من بوسه ی گل

بر سر مژه ی باد

می فشانم گل سرخ

حرفهایم بی پایان

راه من قله ی کوهیست

که تا رعد غزل

 سر ایوان مدائن جاریست

راه ما امنیت گلبرگی است

و زمین را پر آواز ِ اقاقی کرده

حرفهایم تلخ است

دمادم نفس ِ شعر مرا می گیرد

من زن احساسم

سیلی صاعقه ای بر دوشم

من به مظلومیت نامه ای از جنس تو ام

به معصومیت بارانم  ، به شفافیت برکه ی صبح

آه ...آه  دیریست مرا می شکند

ضربه ی تنهایی


نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 ساعت 08:33 ق.ظ توسط حنانه نظرات | |

امروز عاشق می شوم،عاشق کسی که نمی خواهم مرا دوست بدارد.

((از تو انتظاری ندارم چون دوستت دارم.از تو نمی خواهم اشکم را از گونه ام پاک کنی.از تو نمی خواهم دلداری بدهی و دلدار نباشی.از تو نمی خواهم امروز اعتنا کنی و فردا رهایم نکنی.

هر چه می خواهی بکن.

یاد گرفته ام انتظاری نداشته باشم.می خواهم درد بکشم ،دردی شیرین.

چقدر تو را دوست دارم ؟! نمی دانم.

امروز که حرفهایم را به تو می گفتم نمی دانم شاد بودم یا اندوهگین.

نمی دانم تو بودی یا من رویایت را ساخته بودم.

دیگر برای تو می نویسم و از تو هیچ نمی خواهم جز اینکه بگذاری من هم چنان در عشق پیشی بگیرم.

من امروز عاشق می شوم...))


نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 ساعت 12:49 ب.ظ توسط حنانه نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ